مهدی می گه زیادی حساسی ، یه کم این روحیه ت رو عوض کن. به برج مثلثی میدوون آرژانتین نگاه می کنم لامپ های قرمز و لامپ های کوچولوی سفید که مثل مگس های زرنگ دنبال هم می کنن و تا نوک برج می رسن و بعد از هم دیگه فرار می کنن و باز پایین میان. راننده ی ماشین بغلی دستش رو تا ته کرده توی بینی ش و داره کند و کاو می کنه. می گم اگه همه ما به اندازه این آقا مصّر پیدا کردن چیزی بودیم تا حالا اوضاعمون چقدر خوب شده بود. پسر بغل دستیم کاپشنش رو انداخته روی پاهاش و دستاش رو گذاشته زیر کاپشن. دارم به ترافیک نگاه می کنم و راننده ی ماشین بغلی که بالاخره دستش رو از توی بینی ش بیرون میاره و با تعجب نگاهی به دستش می ندازه . پنجره رو یه کمی باز می کنه و نتیجه ی کاووش رو بیرون می ندازه. احساس می کنم روی پام هزار پا داره راه می ره. از جام می پرم و خودم رو جمع می کنم. پسر بغل دستیم زل زده به جلو. می چسبم به در و باز به بیرون نگاه می کنم. شاید مهدی راست می گه باید یه کم این روحیه م رو عوض کنم. مثلن الان باید به اون گوسفندی که دستا و پاهاش رو به هم بستن و کردنش توی جعبه میوه و حسابی داره توی ترافیک کلافه می شه و جایی برای تکون خوردن نداره، زبون درازی کنم و بگم هه داری ضجر می کشی؟ مثلن دیگه نباید خاطره بازی کنم . یاد روزی بیوفتم که برادر دوستم از کتک زدن دوستم می گفت و اینکه چقدر دوستم قُد بوده و گریه نکرده ولی بغض همون لحظه که اون داشت ماجرا رو تعریف می کرد محکم گلوم رو گرفته بود و دلم می خواست بلند بشم و بزنم تو گوشش. می تونم وقتی داداشم می گه زنش همه زندگی رو خورد کرده وبعد با چاقو بهش حمله کرده بگم عجب صحنه ی جالبی و بعد کلی بخندم و بگم تقصیر خودته، می تونم اصلن حرص نخورم و نشینم چپ و راست برای زنش نامه بنویسم و از در منطق باهاش حرف بزنم. می تونم همین الان به این آدمی که داره بدنم رو کاووش می کنه لبخند بزنم و طوری بهش بچسبم که راحت تر باشه.
به قول خالد بابا الهام تو دیگه کی هستی. بچه بی خیال درس و مشق و زندگی بشین و فقط بنویس. به قول امید، الهام جفنگ نوشتی بهتر باش. به قول سمیرا بیا زبون داستاناتو عوض کن، اُور زدیم بچه. به قول یاشار تو برو من ساپورتت می کنم.به قول سمانه 3000 تومن نذر سید مدرسی می کنم که بری. به قول خودم گه گیجه گرفتم.
آرنجمُ بالا می برم و محکم می زنم تو پهلوی بغل دستیم. خانم چته؟ دیوونه. راننده از توی آیینه نگاهی بهم می ندازه می گه طوری شده؟ پسره می گه این خله. منُ الکی می زنه. راننده می گه خانم مشکلی داری؟ نمی خوام الکی آبروی کسی رو ببرم. می گم نه. می گه خب مریضی این بنده خدا رو زدی؟دارم به گوسفندی نگاه می کنم که اونم داره به من نگاه می کنه. راننده از ماشین پیاده می شه و درُ برام باز می کنه و می گه پایین. پیاده می شم. نورهای روی برج مثلثی هنوز دارن دنبال هم می دون. می رم سمت موتور سوار با همه زورم جعبه رو پایین میارم و دست و پای گوسفند رو باز می کنم . موتور سوار بهم حمله می کنه ولی تا بیاد بجنبه من و گوسفند فرار می کنیم. موتور سوار داره دنبالمون می کنه و ما از لابه لای ماشینا در می ریم. برادر دوستمُ می بینم که پشت رل ماشین نشسته و داره بوق می زنه جلو می رم و سیلی محکمی می خوابونم تو گوشش. مردم هاج و واج نگاهم می کنن و من از روی سقف ماشینا می پرم .
دست پسر بغل دستیم تقریبن تا وسط پاهام رسیده. نگاهش می کنم و اونم منو نگاه می کنه. می گم ببخشید می شه دستتون رو بردارین؟
گوشی رو گذاشتم روی شونه م و سرم رو خم کردم و دارم به حرفای سین گوش می دم.
- بهش می گم بهم پول بده می خوام لباس بخرم می گه مگه خونه بابات چی می پوشیدی؟ این حرفِ که به من می زنه؟ تو که سر و وضع منُ دیده بودی تا وقتی خونه بابام بودم لباس بد می پوشیدم؟
- چی بگم والا. خب باهاش صحبت کن. نمی شه که این جوری.
- دلت خوشه ها مگه کم صحبت کردم؟ یه شب داشتم باهاش حرف می زدم لباسامو کوبید تو صورتم گفت برو.
می زنه زیر گریه .
- هم ه ش بل دن حرافی کن ن. با ید هوای زنتُ دا شته با شی.هه. وقت ی می شینی پای بحثشون خیال می کن ی بهترین شوهرای دنیان.
هق هق می زنه.
- همه ش حر ف.
بادمجونا رو پوست می کنم و دونه دونه توی آب نمک می خوابونموش. مامان می گه اینجوری روغن کمتر می گیره. ولی عمه معتقده که باید اونا رو تو آفتاب دراز کنی . به پنجره نگاه می کنم. آفتاب نارنجی و کم جون غروب آسمونُ گرفته. مامان می گه نه آبجی اونجوری بادمجونا سیاه می شن. به حق چیزای نشنیده ، تا حالا کی قیمه بادمجونای من سیاه بودن؟ خوبه همه چیز ُ خودم بهتون یاد دادم. داداش بیا ببین این زنت چی می گه.
- اون بابای گه ش که مدام اُرد می ده. اینم از مامانش که بهت گفتم.
- انگار آروم تر شدی.
- آره آب خوردم دیگه.
رگ گردنم تیر می کشه و تازه متوجه می شم نیم ساعته که حالت گوشی رو عوض نکردم. تلفن رو می زنم رو اسپیکر و شروع می کنم بادمجونا رو از آب در آوردن.
- دلم می خواد یه روز همه فامیلشونُ جمع کنم و بهشون بگم انقدر حرف مفت نزنین یه کم هم به حرفاتون عمل کنین.
- نمی تونی همه آدما رو تغییر بدی که.
- صداتو نمی شنوم. اون از عمه ش که مدام می گه از وقتی ازدواج کردین میم دیر به دیر به من سر می زنه. خب به من چه لابد حال نداره. تو می گی این به من مربوط می شه؟
- وا لا..
- اون از خاله ش که می گه هر سال میم برام کادو تولد می خریده امسال اصلن تولد من یادش رفته. گفتم نترس تولد منم یادش نبود. شوهرای خودشون می خوان برن توالت باید از اینا اجازه بگیرن حالا از ما توقع دارن هر دقیقه ور دلشون باشیم.
- خب...
- همه شون یه جور خلن. به من می گه مگه خونه بابات چه جوری می گشتی؟ هر جوری بودم بهتر از حالا بود.
باز می زنه زیر گریه. سبد بادمجونا رو چند باری تکون می دم و ماهیتابه رو روی گاز می ذارم و یه کم روغن می ریزم توش. داداشم می گه غذاهات به زور آب می ره پایین بس که کم روغنه. بادمجونا رو با دستمال پاک می کنم و می ذارم تو ماهیتابه. داداش با مشت چند باری به سینه ش می زنه و ادای آدمایی رو در میاره که دارن خفه می شن و با ایما اشاره به پارچ آب اشاره می کنه. زنش ریسه می ره و نگاهی بهم می ندازه و می گه ما انقدر تو غذاهامون روغن می ریزیم که یه هفته ایی یه حلب 5 کیلویی تموم می کنیم. نمی دونستم اینم پز دادن داره. می گم خب ضرر داره.
به خودم میام و می بینم که یکی باصدای کلفت داره باهام حرف می زنه. تازه می فهمم میمِ. با عجله گوشی رو بر می دارم و می گم ای وای سلام آقای میم. حالتون خوبه؟ توجهی نمی کنه و بی وقفه و پشت سر هم حرف می رنه. صدای هق هق سین رو می شنوم.
- ببین من فقط گوشی رو گرفتم که با تو درد دل کنم. حالا هم حرفام تموم شد. گوشی رو می دم به خودش.فقط می خواستم تو قضا.ت بد نکنی راجع به من.
- نه من قضاوتی نمی کنم، اونم فقط داشت درد دل می کرد . این کار گاهی آدمو سبک می کنه. می فهمی؟
صداشونُ می شنوم که دارن با هم بحث می کنن. سین گاهی گریه می کنه و گاهی بلند داد می زنه. میم هم مدام می گه من این حرفا رو نزدم. صدای بسته شدن در میاد. صداشون برای چند لحظه قطع می شه و بعد در با صدای جیــــــــــــــــر کش داری باز می شه. صدای فین فین کردن سین رو می شنوم .
بوی بادمجونا بلند می شه. دوباره گوشی رو روی اسپیکر می ذارم و بادمجونا رو پشت و رو می کنم.
- می بینی من نمی تونم یه دقیقه با دوستام دردِ دل کنم. یا میاد پارازیت می ندازه یا گوشی رو از دستم می گیره. اصلن تو فهمیدی چی گفت؟ انقدر تند تند حرف زد تو 10 دقیقه کل این دو سالُ برات تعریف کرد.
- ده دقیقه؟
- می بینی همه چیز هم انکار کرد.
- گاهی دروغ می گه ، نه؟
- آره.
دماغشو با صدا بالا می کشه. و دوباره شروع می کنه به گفتن خاطرات تکراری و اعصاب خورد کن از خانواده میم. بادمجونا که سرخ شدن می چینم توی سبد که روغنشون بره. همزمان که پیاز رنده می کنم به تلویزیون هم نگاه می ندازم. یکی با سر و صورت خونی افتاده کف خیابونُ چند نفری افتادن به جونش. اشک از چشمام راه افتاده می بندمشون . اه چه پاز تندی.
- خلاصه شانس اوردی که با میم ازدواج نکردی؟
کورمال کورمال حوله رو پیدا می کنم . اشکامو پاک می کنم و به زحمت چشمامُ باز می کنم.
- من؟ چرا باید باهاش ازدواج می کردم؟
تصویر تلویزیون سیاه شده. با چشمای نیمه باز پیازا رو می ریزم توی روغن و صدای جلز ولزشون بلند می شه. مامان همیشه می گه روغنُ سرد کن . همه دنیا رو ور گرفتی با روغن.
- صدای چی بود؟ چیزی می شوری؟
- نه انگار بیرون آهن خالی کردن.
- اینا دائم دارن یه جا رو خراب می کنن و یه جا رو می سازن. یه دقیقه آرامش نداریم. سر همی نخونه چقدر ننه ش منت سرمون گذاشت...
- نگفتی چرا همچین فکری کردی که من باید با میم ازدواج می کردم؟
- خب همیشه می گه که تو دانشگاه از اون خوشت میومده.
- نه همه می دونن که من وقتی دانشجو بودم ازدواج کرده بودم. دروغ می گه.
رب و ادویه رو می ریزم تو پیازا و بادمجونا رو می چینم روش و یه کم آب می ریزم و درش رو می ذارم.
- میم ُ دروغ؟ من اصلن ازش دروغ نشنیدم.
- ولی همین الان گفتی که اون گاهی دروغ می گه.
- حالا مهم نیست، ولی تو برای این فراموشیت یه دکتر برو.
دال – دوست صمیمیم- می گه آلزایمر از همین چیزای کوچیک شروع می شه مصلن جوراباتو بذاری تو فر و ظرف لازانیا رو بذاری تو یخچال. می رم سمت اتاق خواب. نه، جورابام که تو کمدن.یعنی من آلزایمر گرفتم؟
گوشی رو بر می دارم و می رم ولو می شم رو مبل.
- ولی من هرگز چنین چیزی یادم نمیاد.
- خب چند وقت پیش هم من یه چیزی برات تعریف کردم یادت نبود. اینم مثل اونه.
- نه من آلزایمر ندارم. خیلی از خاطراتم یادمه.
دوباره دماغشو با صدا بالا می کشه و با صدای بغض دار می گه راستی از شین چه خبر؟
- خوبه.
- راستی چی شد با الف قهر کرده بود؟
- نمی دونم.
- وا مگه می شه؟ به نظر من..
با کانالا ور می رم تا شاید یه چیزی نشون بده.
- خب من دیگه برم. الان که باهات حرف زدم یه کم آرومتر شدم. خداحافظ.
- خدا...
بوغ بوغ بوغ.
سر میز شام نشستیم و کاف داره پیازای غذا رو جدا می کنه.
- رنده شون کردم که نبینیشون.
- بازم معلومن.
تلفن زنگ می زنه.
- سلام ببین ما آشتی کردیم یه کم پول داده بریم خرید. فردا میای بریم؟
- نمی دونم بذار ببینم وقت دارم.
- پس ساعت 11 می بینمت. خب برم دیگه.
- زنگ می زنم بهت.
- نه دیگه دارم می رم بخوابم.
ساعتُ نگاه می کنم 10 شبه.
- الان؟ به این زودی؟
- دیگه دیگه.
از لحن لوسش چندشم می شه. می خنده و خداحافظی می کنه.
یاد فیلمای هالیوودی می افتم که همیشه بعد هر دعوایی اتفاقات به تخت خواب ختم می شه . انگار که دعوا راه می ندازن تا با هم بخوابن.
داریم توی بازار راه می ریم و یه بند حرف می زنه. از ویبره ی موبایلم می فهمم که اس. ام. اس اومده. نگاهی به موبایلم می ندازم. از طرف لامِ. نوشته امروز تولدمو یادش رفت. حالم خیلی بده شاید باهاش کات کنم. زنگ زدم خونه نبودی. رفتی خونه تماس بگیر.
می نویسم ok
- مامان اون جوهر نمک کجاست؟
- دیوونه شده دختره مگه می شه با جوهر نمک دستت رو بشوری؟ لا الا...
- مامان ....
- داریم می ریم از بیمارستان بیاریمش. نمیای؟
- نه تا بیاین همه جا رو تمیز میکنم. هنوز خون ش روی موزاییکای حیاطِ.
شاید بشه چشمام رو روی همه چیز ببندم و باور کنم که از بالای پله ها پایین نیوفتاد که دستشُ با نخای سیاه ندوختن، که وقتی من خون شُ دیدم وسط حیاط ولو نشدم، شاید بشه باور کرد که همه ش یه خواب بد بوده، باید صدقه بندازم.
یه جایی ام که شبیه هیچ جا نیست، یه خونه با پنجره های بزرگ ، یه خونه با آدمای غریبه، پیرزن دستم رو می کشه و می گه این بچه منه. دندوناش یکی درمیون افتادن. دهنش بوی عفونت و غذای فاسد می ده.
دستم رو محکم تر می کشه. جای انگشتاش روی مچم قرمز شده. توی تمام پنجره ها تصویر آدمایی رومی بینم که با چشمای از حدقه درومده بهم نگاه می کنن. چشمایی با مردمکای قرمز. بوی عفونت دهن پیرزن می زنه توی دماغم. صورتم رو بر می گردونم . یه جفت چشم با مردمکای قرمز زل زده به من. می خوام جیغ بزنم ولی نمی تونم. قاطیِ اون همه تصویر خودم هم هستم. با نخای سیاهی که لبام رو به هم دوختن. تموم اون نخا صدام رو بر می گردونن توی گلوم.
دندونام رو به هم فشار می دم. حتمن یه خوابه.
بابا داره قصه خانواده ی کلاغا رو برامون تعریف می کنه.
- بعد داداش کلاغه رفت و برای خواهرش یه کتاب خرید. اسمش چی بود؟
صداش همه جا پیچیده . تصویرش توی تموم شیشه ها موج می خوره. انگار که شیشه ها با باد تکون می خورن.
میاد جلو و می گه نگاه کن، بعد یه تیکه از نخ رو می گیره و می کشه بیرون. دلم ضعف می ره. همیشه اینجور بودم. وقتی بلایی سرش میومد من بیشتر درد می کشیدم تا خودش.
- دردت اومد؟
- نه دیگه خوب شدم.
- مامان می گه همه کارای بد یه تاوانی داره. اونم تاوانش رو پس می ده.
- اشکال نداره داشت شوخی می کرد.
همه پنجره ها می شن تصویر اون که نخای سیاه رو از دستش بیرون می کشید. دلم ضعف می ره و می خوام صداش کنم ولی نخای سیاه حرفام رو توی گلوم پس می فرستن.
- دخترم قراره دکتر بشه. مگه نه؟
- نه مامان من نمی تونم خون ببینم. غش می کنم.
تمام اتاق پر از صدای چرخ خیاطی می شه و مردمکای خونی پر از سوزن. خون از چشماشون می زنه بیرون و صدای چرخ خیاطی تند تر می کوبه تو گوشم. شیشه ها پر از تصویر مامانه که توی دستاش یه عالمه سوزن فرو رفته.
- بیا اینا رو از دستام بکش بیرون.
بوی گوشت فاسد و صدای ریسه رفتن پیرزن . یه مایع ترشی تا توی دهنم بالا میاد . نخای سیاه همه ش رو بر میگردونن توی گلوم.
تا می رسم خونه با سنگ پا میوفتم به جون دستام. انگار هر چی می شورمشون قرمزتر می شن. همه چیز توی یه لحظه بود. شلوارش رو پاره کردم و خون پاشید توی صورتمو غش نکردم. دلم هم ضعف نرفت.
- نگفتم، تو فقط وقتی دلت غش می ره که خون آدمایی رو ببینی که دوستشون داری.
- نه. نمی دونم چطور تونستم.
سه تا سوراخ ریز روی رون پاهاش بود. از هر کدوم مثل شیر آب خون میومد. یه چیزی می خواستم که پاهاش رو محکم ببندم. که دیگه خون نیاد. هیچی نبود.
همه جا پرِ مردمکای خونی بود و دستایی که سوزنا رو در میووردن و طرف من پرتاب می کردن. کف پاهام خیس شده بود. نگاه کردم تا مچ توی خون بودم. می خواستم داد بزنم یکی بیاد کمکم ولی نخای سیاه .
- ببین اصلن کاری نداره، سرشون رو می گیری و میکشی. ببین.
سر نخ رو می گیرم و می کشم. اندازه همه کلافای دنیا نخ می ریزه بیرون از دور لبام. می بندم دور پای مرد. مردمکا همه سیاه می شن و صدای چرخ خیاطی مثل صدای باد می شه. توی تمام پنجره ها تصویر من و مرد موج می زنه. انگار که باد تکونمون بده.
خون تا گردنمون بالا میاد. نفس بکش، نفس بکش.
موسیقی فیلم بهشت از آن تو
داشتم این آهنگ رو گوش می دادم دیدم وصف الحال دوستام و آشناها و رفقا و بچه های پرشین بلاگ و همه ست. (وصف الحال، نصف الحال)
خسته بودی وقتی رسیدی خودت بودی و خودت
رفتی و تنهایی رو دیدی خودت بودی و خودت
بذر جدایی رو تو پاشیدی خودت بودی و خودت
رفتی رو همه چی خط کشیدی خودت بودی و خودت
اما من اینجا می تونم بی تو هم زنده بمونم
می خندم به کار دنیا بازم می خونم
خسته بودی وقتی رسیدی خودت بودی و خودت
رفتی و تنهایی رو دیدی خودت بودی و خودت
بذر جداییی رو تو پاشیدی خودت بودی و خودت
رفتی رو همه چی خط کشیدی خودت بودی و خودت
اومدی و یه دنیا ساختی واسه خودت و واسه من
نموندی با روزگار نساختی واسه خودت و واسه من
چیدی همه گلایی رو که کاشتی واسه خودت و واسه من
رفتی و دیگه جایی نذاشتی واسه خودت و واسه من
اما من اینجا می تونم بی تو هم زنده بمونم
می خندم به کار دنیا بازم می خونم
خسته بودی وقتی رسیدی خودت بودی و خودت
رفتی و تنهایی رو دیدی خودت بودی و خودت
بذر جدایی رو تو پاشیدی خودت بودی و خودت
رفتی رو همه چی خط کشیدی خودت بودی و خودت
سفر از من برنمی گردد
می تونستم توی ایستگاه قطار نظرمو عوض کنم و چمدونم رو که خیلی هم سنگین نبود بردارم و برگردم. ولی اول به بلیط نگاه کردم و به ازدحام مردمی که با عجله از کنارم می گذشتن و بعد چمدونم رو با یه دست بلند کردم و به باربری هم که جلو دوید تا کمکم کنه توجهی نکردم و از پله های قطار بالا رفتم.
همان لحظه صورتم رو به سرعت از پیرزنی که روی ویلچیر نشسته بود و منتظر کمک بود، برگردوندم و وانمود کردم که اصلن ندیده مش. مثل زمانی که از خیابون نزدیک خونه م می گذشتم و می دونستم که انتهای اون خیابون مردی با صورت سوخته و کاملن از ریخت افتاده ای می شینه و گدایی می کنه. همیشه وقتی از دور صدای نامفهومی رو که سعی می کرد از حفره ای که قبلن دهان بوده خارج کنه، را می شنیدم ، صورتم رو بر می گردوندم و با عجله از کنارش می گذشتم. همیشه اون صورت چروک با چند حفره ی به هم پیچیده احساس انزجار بهم می داد، مخصوصن اون صدای گرفته که بیشتر شبیه صدای کسایی بود که وسط یه مهلکه وحشتناک گیر افتادن. همه چیز توی لحظه سوختن ثابت مونده بود و این تصور حالم رو بدتر می کرد.
شماره کوپه رو از روی بلیط نگاه کردم. کوپه خالی و تمیز بود.
توی دلم خدا خدا می کردم که بچه ای، پیری، ادم وراجی همسفرم نشه که تا مقصد راحت استراحت کنم و با خودم کنار بیام که کارم درست بوده و باید می رفتم. باید به مقصدی می رفتم که نه تصوری از اون داشتم و نه حتا کسی منتظرم بود. باید همه چیز رو از اول شروع می کردم تا دیگه یادم نیاد که چه اتفاقاتی توی مبدا برام افتاده بود که منو مجبور به فرار کرد.
مردی داخل شد و بی سر و صدا کنارم نشست. چشمام رو بستم که فرصت هر نوع دیالوگ رو ازش بگیرم. مرد هم سریع کتابی از کیفش دراورد و مشغول ورق زدن شد. کوپه هنوز پر نشده بود که قطار سوت حرکت رو زد.
مثل اینکه تا ایستگاه بعدی باید دلشوره اینکه با چه کسایی همسفر می شدم رو تحمل می کردم.
به محض اینکه قطار راه افتاد ، موسیقس آرومی شروع شد و هوای ملایم و خنکی از دریچه های کولر به صورتم خورد که احساس کرختی م رو بیشتر کرد.
- مقصد این قطار کجاست؟
با صدای هم کوپه ایم از جا پریدم و نگاهش کردم.
- چیزی گفتین؟
- آخه من فقط می خواستم از این شهر برم . اولین بلیطی که گیرم اومد خریدم . نمی دونم مقصد کجاست.
- چه حس مشترکی . منم نمی دونم. منم می خواستم فقط برم. به یه جای جدید و ناشناخته.
چشمام رو بستم اونم دوباره مشغول ورق زدن کتابش شد.
داشتم مبدا رو فراموش می کردم. اون ازدحامی که بیرون بود و اتاقی که تمام روز خودمو توش حبس می کردم . اتاقی بی در، بی پنجره و کارهای کسالت بار و روزمره همیشگی. تایپ کردن کتابهایی که نه نویسنده داشت و نه واقعیت. فقط داستان های تخیلی که برای بچه ها نوشته می شد که حتا دیگه اونا هم باورشون نمی کردن. تمام روز صدای تق و تق صفحه کلید و سیاه شدن کاغذایی که از همون اول هم باطله بودن.
- چه منظره قشنگی. باورتون می شد یه کم دورتر از شهرمون، به اندازه یه ساعت راه، چه طبیعت قشنگی می تونست باشه و ما همیشه توی اون شهر شلوغ و بدون تفریح مشغول کار کردن بودیم؟
از پنجره به بیرون نگاه کردم. پر از درختای میوه و باغای انگور بود. می شد یه کم اونورتر گله های گوسفند رو دید که فارغ از هر دغدغه ای برای خودشون می چریدن.
- واقعن باورم نمی شد.
- اونوقت ما دودستی چسبیدیم به کارهای کوفتی مون و حتا یه روز تعطیل هم بیرون نمی اومدیم ببینیم چه خبره.
- چه کتابی می خونین؟
- یه مجموعه داستان تخیلی. نمی دونم نویسنده ش کیه.
- فهمیدم.
- خوندینش؟
- نه.
وظیفه کارمندای جایی که من کار می کردم این بود که هر روز با تمرکز و به کارگیری تخیل بر اساس موضوعی که بهمون می دادن تا شب حداقل پنج تا داستان بنویسیم. داستانایی با پایان شاد و خنده دار و عشقی. باید به خواننده هامون امید زندگی می دادیم. هممون توی اتاقای جداگانه می نشستیم و تایپ می کردیم. گاهی ممکن بود داستانامون شبیه داستانای هفته قبلمون می شد ، اونوقت فقط با عوض کردن اسم و محل زندگی کاراکترها مشکل رو حل می کردیم. هیچ کارمندی با کارمند دیگه مراوده ای نداشت و بعد از پایان کار بی هیچ حرفی به خونه هامون می رفتیم که از طرف اداره بهمون داده بودن. یه سوئیت 30 متری با کلیه ی وسایل اولیه و مورد نیاز.
- احساس می کنم این منظره ها مدام تکرار می شن.
نمی دونم هم کوپه ایم منولوگ می گفت یا اینکه دوست داشت منم حرفی بزنم.
- کدوم منظره ها؟
- بیرون رو ببین. اون گله گوسفند با اون گوسفند سیاهی که از همه جلوتره. حس می کنم چند بار دیدمش.
- خب توی دهات معمولن بافت خونه ها و گله ها و همه چیز شبیه همن.
- عجیبه.
به منظره بیرون خیره شدم. درختهای مو و میوه واقعن زیبا بودن.
- یه رودخونه. این که دیگه تکراری نیست. ببین چقدر هم پر آبه.
- آره. اگه با ماشین خودم بودم، کنارش می ایستادم و تنی به آب می زدم.
- من که فقط می خوام برسم.
- چرا توی هیچ ایستگاهی نمی ایسته؟
- حتمن ایستگاهی نیست. بعد هم بهتر، اصلن حوصله ندارم کوپه پر از آدم بشه.
- الان حدود چهار ساعته داریم می ریم. اگه گرسنه ای من غذا همراهم هست.
- نه ممنون. ببین یه گله گوسفند که یه گوسفند سفید از همه جلوتره. حالا خیالت راحت شد؟
هم کوپه ایم با اشتها گازی به ساندویچ زد . منم پلکام رو بستم.
صدای ناله مردی از دور می اومد. انگار داشت سعی می کرد از لابه لای حلق به هم چسبیده ش فریاد بزنه. نزدیک تر که شدم مردی با چهره سیاه و کاملن سوخته دست انداخت و یقه لباسم رو چسبید. توی صورتم نگاه می کرد و فریاد می زد. حفره های سیاه روی صورتش خاطره ای از دهان و یه چشم بود و پوست جمع شده ش حالم رو به هم می زد. فقط فریاد می کشید.
- بلند شو، چرا داری داد می زنی؟
از جام پریدم . هم کوپه ایم شونه هام رو تکون می داد.
- چند ساعتی هست که خوابیدی . قطار ایستاده. بلند شو. همه دارن پیاده می شن.
از راهرو قطار که رد می شدم ، باز همون پیرزن روی ویلچیر رو دیدم. یه کیسه پر از گوشت چرخ شده روی زانئ هاش بود و منتظر نشسته بود تا همه پیاده بشن و اون بتونه راحت از راهرو عبور کنه.
- چی شده؟چرا وسط بیابون ایستادیم؟
- معلوم نیست انگار خراب شده.
توی ازدحام و شلوغی مردم به زحمت تشخیص می دادم چه اتفاقی افتاده.
از پله ها که پایین رفتم تا چشم کار می کرد بیابون بود و شن زرد که نور آفتاب رو توی چشمامون فرو می کرد. دستم رو سایبون چشمام کردم . وسط اون همه آدم دنبال هم کوپه ایم می گشتم.
- وقتی من خواب بودم ، از بین اون دهات رد شدیم؟
- نمی دونم، داشتم کتاب می خوندم. ولی تا جایی که یادمه همون باغای انگور و دشت های سبز رو دیدم.
- آخه نمی شه که یه دفعه بیابون شده باشه. شاید تو هم خوابت برده.
رفتم کنار پله ها و به پیرزن کمک کردم تا از پله ها بیاد پایین.
- مادر جان، شما هم اون باغ ها و دشت رو دیدین؟ خیلی وقته که وارد این کویر شدیم؟
- نمی دونم پسرم، من بچه م رو بغل کرده بودم و چشم ازش بر نمی داشتم. حواسم نبود مادر.
مردی که توی جابه جا کردن پیرزن به من کمک می کرد گفت:کدوم باغ و دشت؟من تا جایی که یهدمه داشتم از پنجره یه شهر بزرگ با ساختمونای بلند می دیدم. یه بار هم یه عده کنار ریل برام دست تکون دادن.
- مطمئنی بیدار بودی؟
- آره، من بیماری بی خوابی دارم. تمام مدت داشتم بیرون رو نگاه می کردم.
- عجیبه، ولی من داشتم یه دشت می دیدم و گوسفند. هم کوپه ایم هم دید.
همون لحظه برگشتم تا شاهدم رو پیدا کنم که دیدم همه مردم سرا پا گوش به یه جا خیره شدن. لکوموتیو ران بالای پله های قطار ایستاده بود و می خواست سخنرانی کنه. سریع خودمو به جمعیت رسوندم.
- مسافرای عزیز یه لحظه توجه کنید ،لطمن.
- چرا اینجا ایستادیم؟
- ما که هنوز به مقصد نرسیدیم.
- کی راه می افتیم؟ خسته شدیم.
- گوش کنید لطفن. ببینید ریل های راه آهن تا همین جا کشیده شده بود. از اینجا به بعد دیگه ریلی نیست. همین جا مقصد نهاییه.
- یعنی چی؟
- وسط این برهوت؟
- من باید زودتر برسم، یه قرار مهم دارم.
هم کوپه ایم از اون وسط داد زد: برای من که فرقی نمی کرد. همین جا هم می شه یه جوری زندگی کرد.
جمعیت با چشم غره به ش نگاه کردن.
- ولی جناب، شما گفتین ریلی در کار نیست ، تا اونجایی که من دارم می بینم یه سری چراغ ردیف شدن ، فکر کنم ریلی هست و ما هم الان نزدیک یه ایتگاهیم.
- راست می گه این چراغا چین؟
- ببینید دوستان، بیاین جلوتر، این چراغا چیده شدن ولی ریلی نیست، ایستگاهی هم نیست. فقط ردیفی از چراغه.
یکی از مسافرها جلو رفت و به چراغا دست زد.
- آره، حتا روشن هم نیستن، طوری رنگ شدن که به نظر روشن میان.
- ما تمام امکانات رو برای شما فراهم می کنیم تا وقتی که این خطوط درست بشن و بتونید از اینجا به مقصدتون برسید.
- خب برگردیم.
- نمی شه، توی دستور کاری ما نیست. در ضمن برای شرکت هم صورت خوشی نداره.
بچه ها مشغول بازی کردن بودن و زنها هم به سرعت چمدون هاشون رو پایین می اوردن. چند تا از خدمه قطار تلویزیون بزرگی رو به زحمت از قطار پایین اوردن و وسط بیابون گذاشتن. سیم هاش از توی قطار روی زمین ولو بودن. زنی که همون لحظه آیینه ای از کیفش بیرون اورده بود و داشت به خودش نگاه می کرد، گفت: آخه اینجا هیچ امکاناتی نیست. آب، غذا، خونه، نظافت.
یکی از مسافرا گفت: وقتی داشتیم می اومدیم از پنجره قطار یه شهر همین اطراف بود. شاید بشه پیاده بریم تا اونجا.
هم کوپه ایم گفت: نه، تا اونجایی که من یادمه یه دهات بود.
- من یه جنگل دیدم، جایی که جنگل هست حتمن آب هم هست.
داشتم سرسام می گرفتم. لکوموتیو ران دوباره شروع به فریاد زدن کرد:
- ببینید دوستان اینجا فقط کویرِ. اون چیزایی که شما دیدین تصاویر بود که ما براتون پخش می کردیم. هیچ کدوم واقعی نبودن. فقط می خواستیم سرگرم باشین. الان هم یه سری لوازم توی قطار هست. بقیه چیزا رو خودتون باید محیا کنید.
دنیا دور سرم می چرخید. از بی خیالی مردم حالم به هم می خورد. اونایی که با خانواده هاشون بودن شروع کردن توی بیابون دنبال چوب و سنگ گشتن تا یه سر پناهی درست کنن. یه عده هم با تلویزیون ور می رفتن که هر جوری هست از اخبار و برنامه عقب نمونن. مردی که خیلی عجله داشت به مقصد برسه هم مشغول جمع کردن هیزم بود و یه قهوه جوش کوچیک هم دستش بود. هم کوپه ایم توی آفتاب ولو شده بود و با لبخند گفت: اینم اون تغییر اساسی که می خواستیم و بعد چشمکی زد که از صد تا فحش بدتر بود.
فقط پیرزن روی ویلچیر با کیسه گوشت تو ی بغلش هاج و واج به همه نگاه می کرد.
نزدیک شب بود. همه جا داشت کم کم تاریک می شد . توی اون چند ساعت هر کی خودش رو یه طوری سرگرم کرده بود و یه عده هنوز داشتن با تلویزیون ور می رفتن.
همون موقع دو تا زن از کنارم رد شن: خدا کنه زودتر وصل بشه، اون سریالِ الان شروع می شه.
- بیاین وصل شد.
یکی از مردا که کنار تلویزیون نشسته بود ، به همه اعلام کرد و به صفحه پر از پرش تلویزیون اشاره کرد. همه اطراف اون جمع شدن و به زحمت شروع به دیدن سریال مورد علاقه شون کردن.
اون شب بعد از سریال هر کسی یه جایی پیدا کرد و خوابید.
صبح با صدای همهمه و جابه جابب وسایل از خواب بیدار شدم. همه مشغول درست کردن جا و مکان بودن. زنها و بچه ها سنگ جمع می کردن. یه عده از مردا داشتن گل درست می کردن و یه عده هم افتاده بودن به جون واگن ها و مشغول تکه تکه کردن اونها بودن. حس همکاری بیداد می کرد. اگه یکی اتفاقی از اونجا می گذشت فکر می کرد که هممون از اول بچه همین کویر بودیم.
- یعنی قرارِ همین جا بمونیم؟
سوال بی ربطی پرسیدم. ظاهرن کسی به رفتن علاقه نداشت.
هم کوپه ایم با خوشحالی به همه کمک می کرد و این بین چشمش یکی از دخترا رو هم گرفته بود.
- شما کاغذ و مداد دارین؟
یکی از خانم های جمع با عجله اینو پرسید.
- بله!
- می شه لطفن بهم بدین؟الان برنامه آشپزی شروع می شه.
- اجازه بدید از توی کوپه براتون بیارم.
آشپز برنامه تکه ای گوشت توی ماهیتابه انداخته بود و داشت بقیه مواد و سس غذا رو آماده می کرد. گوشت داشت می سوخت و جلوی دوربین پر از دود شده بود. مجری به آشپز اعلام کرد که گوشت داره می سوزه ولی آشپز با خونسردی گفت که نه و سس رو به سرعت روی غذا ریخت. احساس می کردم بوی گوشت سوخته دماغم رو می سوزونه و اون دود اشک به چشمم می اورد. پیرزن روی ویلچیر با کیسه گوشتش از همه دورتر نشسته بود.
- مادر ، شما چیزی نمی خواین؟
- نه ممنون، و ازم دور شد.
یک هفته گذشت، همه با ابتدایی ترین وسایل برای خودشون خونه و زندگی درست کردن.
- می خوایم با هم عروسی کنیم، خوبه ، نه؟
هم کوپه ایم انقدر ذوق داشت که فکر می کردم از روز اول اینجا به دنیا اومده و از همه شرایط راضیه یا اینجا همون مقصدی بوده که دنبالش می گشته.
- می خوای خونه مون رو ببینی؟
با صدای جیغ و فریاد پیرزن هر دوتامون به سمت جمعیت دویدیم. یکی از زنها داشت به زور کیسه گوشت زن رو می گرفت و پیرزن هم با گریه و ناله حرفای نامفهومی می زد و سعی داشت جلوی زن رو بگیره.
- غذای همه تموم شده، بعد این زن با این همه گوشت اینجا نشسته و به هیشکی کمک نمی کنه.
- خب راست می گه مادر، قول می دیم وقتی پخت به شما هم بدیم.
جلو رفتم و زن رو آروم کردم.
- مادر جان چرا نمی خواین این گوشت رو بدین تا همه استفاده کنن؟
- نمی تونم.
رو به بقیه گفتم: خب یه چیز دیگه پیدا کنین. نمی خواد. زور که نیست.
زن دوباره جلو اومد و شروع کرد به کشیدن کیسه.
- چی پیدا کنیم؟ اینجا چی هست؟
- شما که خواستین بمونید، خودتون هم بگردین و غذا پیدا کنین.
مردی گفت: چه کار می کردیم؟ اگه می خوای همین امروز این چراغا رو دنبال می کنیم تا به یه جایی برسیم.
- نه، بشینید تلویزیون نگاه کنید که از اخبار دور نمونید.
با صدای جیغ پیرزن همه ساکت شدیم.
- این بچه مه.
- چی؟
- دیوونه ست این زنیکه.
- این بچه مه ، این طوری برام اوردنش.
سعی کردم جلوی تهوع ام رو بگیرم.
- مادر جان می شه درست توضیح بدین؟
- می خواستم ببرمش یه جای دور.
بعد از اون ماجرا دیگه کسی به پر و پای پیرزن نپیچید و اون هم هر روز با کیسه گوشت متعفنش از ما دورتر می شد تا یه روز که دیگه کسی ندیدش.
حالا من با کاغذای باطله نشستم و داستانای تخیلی می نویسم برای دادن امید زندگی. اینجا تبدیل به یه آبادی شده و هر صبح و شب همه دور هم تلویزیون می بینیم . هم کوپه ایم بچه دار شده. شاید یه کم دورتر از اینجا شهری، آبشاری، گله گوسفندی باشه. شاید فقط باید یه کم راه می رفتیم. ولی همه ترجیح دادن به سریال مورد علاقه شون نگاه کنن و زندگی تخیلی داشته باشن.
من یک کفن دردم
- گفتی دیگه تموم شده. گفتی این قرصا همه خوابای بدُ با خودشون پاک می کنن.
- این سر درد، این توده درد تموم نمی شه. مثل یه حجم می مونه گوشه ذهنم. دارن یه چیزی رو با سرنگ توی سرم فرو می کنن. اولش دست و پا می زنم. درد، درد. کم کم آروم می گیرم. درد می شه جزئی از سرم. چقدر آدم دارن کف می زنن. منو تشویق می کنن. یکیشون از سرش خون می ریزه روی صورتش. رد خون پایین میاد و لباس سفیدش هم قرمز می شه. پر خون. میاد طرف من. یه توده قرمز که پاهاش رو زمین نیست. لبخند می زنه. لا به لای دندونهاش پر ِ خونِ. قرمز ِ قرمز. بچه ها رو ببین دارن روی سر سره پایین میان. جیغ می زنن . سر سره یه وحشت خالی که دوست نداشتم تجربه ش کنم. با یه دلهره از افتادن.
- من نه پارکی می بینم و نه سر سره ای و حتا بچه ای.
- آره همه زیر اون دیوارن. یه دفعه افتاد روشون. ببین این یکیشونه . ببین هنوز گرمه.تازه جون داده. کلی آدم اونجا بودن. یه صدایی اومد از همونایی که توی فیلمای جنگی هست. صدای تیر بود. هیچ وقت به این نزدیکی حس نکرده بودم. فقط توی سینما با صدای دالبی. وقتی شلیک می شد، همه از جاشون می پریدن و بعد با لبخند به بغل دستی هاشون نگاه می کردن. این بار همه همه پریدن و از هم پرسیدن واقعی بود؟ دستهام رو توی خون زدم و بالا بردم. خون! انگشتام به هم چسبیده بودن. نوچ بود. داشت جون می داد.
نزدیک کریسمسه؟ ببین چقدر بابا نوئل، چقدر خوشحالن. دارن وسط خیابون می رقصن. چرا همه انقدر خوشحالن؟ اون داروهای لعنتی من کجاست؟ حجم درد داره به همه جام می رسه. با اون لباسای قرمز مسخره. با اون ریشای سفید مصنوعی شون. ریش سفید مصنوعی. اون کانال لعنتی رو عوض کن.
- به خاطرات خوب فکر کن. به بچگی ت. حتمن یه بعد از ظهر خوب توی بچگی ت بوده که هر وقت بهش فکر کنی حالت رو بهتر کنه. یه بعد از ظهری که فکر کنی بدون اون زندگیت خالیه . توی بچگی آدم از ته دل می خنده. یادته؟ یه روز آفتابی!
- آره یه چیزایی یادمه. یه بعد از ظهر آفتابی که مامان خواب بود. یواشکی رفته بودم تو پارک و بازی می کردم. سعید اومد و روی تاپ زرده نشستیم و بازی کردیم. می خندیدیم، بلند بلند. از ته دل. یه صدایی اومد. به چشمای سعید نگاه کردم ، انگار دو تا زغال بودن روی نقاشی که روی آسفالت می کشیدیم. خورشید گم شده بود توی اون همه دود. به آسمون نگاه کردیم. دست همو گرفته بودیم. سعید ترسیده بود. مثل همون روزی که محمد یه بچه گربه رو از درخت آویزون کرده بود. گربه دست و پا می زد و ناله می کرد. داشت خفه می شد. رفتم جلو که طنابُ پاره کنم. دستم بهش نمی رسید. گربه یه جوری نگام میکرد انگار نجات دهندش از راه رسیده. دستم نمی رسید. داشت جون می داد. محمد می خندید. سعید ترسیده بود. مثل همون موقع که همه جا رو دود گرفت. مامان جیغ می زد که بیا خونه. خشکمون زده بود. سر و ته موشک از هم جدا شدن، یکیش افتاد نزدیک خونه سعید اینا. صداش چقدر بد بود. چقدر خون. رفتیم اون طرف. بابای سعید نذاشت بریم جلو. مثل فواره های وسط حوض بهشت زهرا. همه جا قرمز شده بود. دستم نمی رسید بهشون. با التماس نگام می کردن.
همیشه فکر می کردم زبون عربی باید یه زبون مقدس باشه. این کانال رو نگاه کن. این همه زن لخت. اون پرچم رو می بینی؟ اکثر اوقات روی این کانال میام و به چهره زنها نگاه می کنم. راستی دیگه از زبون عربی نمی ترسم. قبلن برام خیلی غریب بود و وهم آور. صدایی از یه جای دور. حالا دیگه نه. معمولن توی این چهره ها دنبال یه همکلاسی می گردم، یه همسایه. دنیا خیلی کوچیکه.
آخ باز اون درد. طناب رو بستن دور گردنم. دارن منو می کشن قاطی یه عالمه آدم. همشون خونین. لبخند می زنن. لا به لای دندوناشون خونه. دارن با چاقو به دستم می زنن، به همه جام. آخ . چقدر درد. تا چشم کار می کنه آدم با لباسای سفید ایستادن . خون از روی سرشون می ریزه روی لباساشون. از گردن آویزون شدم. دست و پا می زنم. چشمام رو می بندم و باز می کنم. همه شبیه خودم شدن. من با سر خونی و لباس قرمز. دست و پا می زنم. دوباره چشمام رو باز می کنم. همه دارن کف می زنن و با دندونای خونیشون به روم می خندن. سعید آروم می گه یه کم دیگه دووم بیار. داره تموم می شه. تمام لباسام از خون سرخه. همه شبیه من شدن و بی وقفه کف می زنن.
نظرات ()